از اینجا می روم به اینجا
سالهاست دین و مذهبم را در همان دادگاهی که وجدانم ، فاضی القضات آن است نگاه داشته ام که گاهی با مراجعه به ایشان رفتارهای دیگران را ، آنهایی که آموزه هایش را دستاویز اعمال و توجیه رفتارشان می کنند بفهمم و درک کنم. من هیچ وقت برای اجتناب از دورغ ، برای دوری از تهمت برای کراهت از دزدی و همه آنچه به صراحت " گناه " خوانده می شوند آویزان فلان آیه و حدیث و روایت نشده ام. هیچ نیازی ندیده ام که از قول پیامبری یا امامی بشنوم که مثلا " بالاترین گناه دروغ است یا دزدیست " زیرا به گمانم سالها از زمان فهم درونی بشر برای درک بدی های مسلم و خوبیهای مسلم گذشته است. بی اغراق از زمانی که توانستم جمله " سیاست ما عین دیانت ماست و .." را روان و سلیس روی ده تومانیهای صورتی رنگ بخوانم ، در درستیش تردید داشتم تا امروز که یقین در اشتباه و بیراهه رفتنش جای تردیدم را گرفته. شاید دوره ای کوتاه را با شادی فهم یک حقیقت و اثبات درستی عقیده ام سپری کردم و امیدوار بودم خرد جامعه با درک تناقضهای واضح اصول غالب بر حکومت و دیانت ، راه اصلاحات تدریجی را در پیش بگیرد تا سرانجام به تصحیح کامل این خطای بزرگ بینجامد. اما امروز که با نتیجه مصیبت بار و فاجعه آمیز حاصل از این تئوری مواجه شده ام و احساس می کنم از نقطه بازگشت و جبران عبور کرده ایم خشم و ناامیدی درونم را پر کرده. مدتهاست دین و مذهبم در دادگاه درونم از توجیه اعمال مدعیان دینداری در این کشور عاجز بوده اند. آنها سالهاست نمی توانند برایم دلیلی بیاورند که چرا بعد از این همه کوبیدن بر طبل دین و شعائر دینی ، بی اخلاقی در جامعه اینطور رواج گرفته و فساد ، ریشه های اعتماد و اطمینان را خشکانده. چرا از عمل به آداب و مناسک دینی فقط ظاهر ریاکارانه اش باقی مانده و چرا قبح گناهانی مثل دروغ و تهمت فرو ریخته. کدام شاخص اخلاقی مثل صداقت ، تواضع ، مهربانی ، عطوفت ، حلم ، خوشبینی در جامعه ما نسبت به سایر جوامع بالاتر رفته؟ چرا عبارتی مثل " لاتجسسو" فراموش شده و عبارت " امر به معروف " تا خصوصی ترین اعمال زندگیمان نفوذ کرده.
و حالا بعد از سالها بی پاسخ ماندن این سوالها و بیشمار سوالهای دیگر درمانده ام از یافتن جواب برای این پرسش که وجدان و انصاف در میان مردم کی و چگونه اینچنین زوال یافته و از میان رفته که برای حرمت شکنی نمادهای عاشورایی اینطور گریبان چاک می دهند اما برای ریختن خون پسران و دختران بی گناه در روزهایی که به اعتبار دستورات دینی خودشان ریختن خون حرام است و در کتابهای دینی دبستان می خواندیم حتی پیامبر هم در این ماهها با کفار به جنگ بر نمی خواسته ، خم به ابرو نمی آورند.
چقدر زندگی در میان این قوم سخت و دشوار است. چقدر تحمل نفرت از جماعتی که از درک حقیقتی به این عظمت و شفافیت عاجزند مشکل است. نمی خواهم اما راه دیگری نمانده که در توجیه آنچه امروز در میدان انقلاب شاهد بودم ، حضور انبوه مردم آلمان را در روزهای اوج و اقتدار حزب نازی در استقبال از پیشوایشان به یاد بیاورم و قبول کنم گاهی خرد جمع هم اشتباهاتی چنین مهلک می کند
دیروز مثل خواب هایم بود. گنگ و تیره و شتابالود. پر از دلهره و بدون تبعیت از هیچ نوع منطق. دیروز همان عاشورایی بود که خیال می کردم به دادمان می رسد . گمان می کردم آن افسارگسیختگی هرسال ، آن بی قاعدگی خیابانها و مجالی که برای تخلیه عاطفی و روانی مردم – به اسم سوگواری- وجود دارد فرصتی می شود برای دور زدن ترسها. کم کردن هزینه ها. نمی فهمیدم چرا خیابان خاصی را نشانه گرفته اند. چرا قرار را در خیابانی به وسعت آزادی گذاشته اند که بزرگ است و به این راحتی ها فتح نمی شود. اما نمی خواستم بمانم و بخوانم. رفتم که ببینم و بنویسم. بدون اغراق. بدون مغلطه. بدون جانبگیری تحت تاثیر احساسات. جایی میان فارس و بالاترین. جایی در قاعده مثلث استدلال و دور از تلاقی با یالهای احساسات و منفعت.
تهران یک ابر شهر است. از بعضی کشورهای دنیا هم بیشتر جمعیت دارد. خیابانهایش بزرگ است و شرق و غرب و شمال و جنوبش را اتوبانها خوب به هم می رسانند. خلوت که باشد انگار روی اتوبانها سر می خوری و به مقصدت می رسی.دیروز ما سر خوردیم و به حوالی آزادی رسیدیم. چقدر جمعیت می خواهد تا خیابان آزادی پر شود؟ جواب این سوال این روزها حیثیت خیلیها را بالا و پایین می کند. دیروز مردم را با زور گاز و باتوم و اسلحه به کوچه و خیابانهای فرعی اش می تاراندند. جمعیت کوچه ها را پر کرده بود و ترافیک ماشینهاتوی خیابانهای فرعی راننده ها را دیوانه می کرد . به زور اسلحه آزادی خالی بود. 22 بهمن که برسد آرزوی حکومت اینست که جمعیت آرام و متین خیابان آزادی و صحن میدان را بپوشانند و شعار " مرگ بر ضد ولایت فقیه " سر بدهند. چیزی که سالهای قبل آنقدرها دور از ذهن نمی نمود و این روزها جای فکر دارد و باید منتظر ماند و دید بالاخره چه می شود.
آنجا که ما بودیم ، هنوز خبری از سنگ پراکنی و آتش زدن نبود. جمعیت آمده بود که لابلای شعارهای یاحسین و یا زینب ، گریزی هم به سیاست روز بزند و از استبداد دینی شکایت کند. بیشتر مردم سوار بر ماشینهای مدل بالایشان از شمال تهران سرازیر شده بودند و چهره ها همه آراسته و موقر بود و قصدی برای جنگ و گریز خیابانی در چهره کسی دیده نمی شد. جمعیتی حدود دویست سیصد نفر شکل گرفت و صدای شعارها بلند شد. اول همان شعارهای همیشگی بود و بعد با جسارت عده ای شعارهای تندتر شد . شعارهایی که تلخی کشته شدن دهها جوان را در خودش داشت و معلوم بود گوینده راه درازی را طی کرده و خواسته های کوچک بیشماریش بی پاسخ مانده. عده ای اما هنوز به آنجا نرسیده بودند و همراهی ها در برخی مضرابها کم می شد. به اجتماع سیصد چهارصد نفره مان حمله شد. ماموران سپاه با موتوهایشان رسیدند اما انقدری که محکم باتومهایشان را بالا بردند با شدت پایین نیاوردند. تجربه می گوید بسیجها محکمتر می زنند. سپاهی ها ترسناکترند و نیروهای انتظامی دلرحم تر.
تاراندمان توی فرعیهایی که پر از دود بود و چشمهایمان را گاز می سوزاند. بوی سرکه هم می آمد که نفهمیدم مال چیست. آنقدر از این کوچه به آن کوچه دویدیم که نایمان برید. از سمت انقلاب هم صدای تیر می آمد و هم دود غلیظ به آسمان رفته بود. داشت به جنگ و گریز می کشید و از حدمان می گذشت. بچه های کوچک و پدر و مادرهای پیرمان جلوی چشمهامان رژه می رفتند که راه ماشینمان را گرفتیم و از غائله بیرون رفتیم. آنها که می ماندند معلوم بود ترسشان را فعلا یکجایی زندانی کرده اند. شنیدم بعد ما مردم با مامورها درگیر شده اند و عده ای را گیر انداخته اند و می توانم حدس بزنم چطور ..... به چه متهم می شوم اگر بگویم دلم برای ماموری که از مردم کتک می خورد بیشتر می سوزد تا آنها که به اختیار خودشان به مهلکه آمده اند. کاش می شد این اجتماعات ، بی خشونت باشد اما باز خشونت یکطرفه بهتر از خشونت دوسویه است.
چیزی که عذابم می دهد تردید در سرانجام این نزاعهای خیابانیست. یک گفتگوی ساده بین ما و آنهایی که با باتوم و کلاهخود جلویمان می ایستند شاید خیلی بیشتر از این به جان هم افتادنها جواب بدهد. دیروز در فاصله یکی از همین تعقیب و گریزها به چهره این نظامی پوشها نگاه کردم. چشمشان را می چرخاندند و به صورت مردم نگاه نمی کردند و عجیب شبیه همه مردهای جوانی بودند که روزها توی خیابان می بینم.
گاهی باید خودمان را جای آنها بگذاریم. اینها سد انسانی ما با نویسندگان روزنامه کیهان و ایران و سایتهای فارس نیوز و رجا نیوز هستند. اینها را جلوی ما گذاشته اند که نود و نه درصد اهالی تهران که دیروز در صف نذری ایستاده بودند ما را نبینند و همانطور که یادشان رفت "رای ما را دزدیند" یادشان برود که ندا را روز روشن توی خیابان کشتند و چه بلاهایی سر جوانهایمان توی کهریزک آوردند.
توی راه که بر میگشتم سینه زدن و زنجیر زدنها پشت علم های پرطمطراقی که این همه سال فلسفه شان را نفهمیدم خیلی آزارم می داد. عزاداری بی خیال عده ای مثلا توی خیابان ستارخان ، یک چهارراه بالاتر از آن درگیریهایی که در عمل دو طرف ظالم و مظلوم داشت و مال هزار و چهارصد سال پیش نبود خیلی بی معنی به نظر می رسید. همه اش فکر می کنم باید راه دیگری پیدا کرد. راهی مدرن تر و عاقلانه تر از نوع جلسات خانگی و سخنرانی و استدلال .وگرنه تا ابد خوراک عده ای از مردم می شود دروغهای بزرگی مثل " آتش زدن قران توسط طرفدارن موسوی ." یا همان معلق بازیهای مضحک " آتش زدن عکس امام خمینی" که از توی همین درگیرهای پر هزینه بیرون می آید و اصل قضیه را لوث می کند
صحنه دردناک دیروز توی یکی از فرعیهای آزادی از حال رفتن یک گوسفند بیچاره بود از شدت گاز اشک آور. سر بریدنش را به تاخیر انداخته بودند بلکه بتواند روی دو پایش بایستد.